من سحر صداقت هستم که در اصفهان به دنیا امدم ما چند ماهی بود که اصفهان نرفته بودیم که همه ما می دانیم چرا، در راه رفتن به چیزهایی فکر می کردم که چگونه این چند روز را سر کنم که اون هم به امید خدا همه چیز هایی که در ذهنم بود شد و من به چیزهایی ان چند روز با آن ها آرزو داشتم رسیدم ولی وقتی می خواهم برگردم اصلا به این چیزها فکر نمی کنم فکر این را می کنم که باید تنها باشم نه مادربزرگ و نه ‌پدربزرگ که بعد از چند ماه رفتم و آن ها را دیدم باید امروز با اه و گریه برگردم و هزار درد دیگر ..... ما انسان ها درد های زیادی در زندگی داریم و دوست داریم ان ها بروز ندهیم یکی از این مشکلات من هم گریه کردن زیاد ولی با دلیل که دوست ندارم بقیه این موضوع را  دلیل را نمی دانند و هر وقت شروع به گریه می کنم همه میگن دوباره گریه چرا گریه می کنی من هم نمی دونم چی باید بگم و دوست ندارم جواب بدهم...... و نمی دانم چگونه این عادت را کنار بگذارم